تبليغاتX
عشق علاقه محبت

عشق علاقه محبت

عشق

اي كاش گل بودي و من از باغها ميچيدمت

 

يا كه طلوعي بودي و از پنجره ميديدمت

 

اي كاش چشمانت ضريحي داشت چون رنگين كمان

 

هر وقت باران مي گرفت از دور مي بوسيدمت


 

نوشته شده توسط وحيد در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 ساعت 0:28 موضوع | لینک ثابت


شراب مهر تو مادر طهور است
دلت برگ گل و سنگ صبور است

ز ابر حق تو را باريده عرفان
غمت را کرده در مان نور قرآن

به رويت نور پاشيده خداوند
که ديدار تو مارا گشت درمان

گل چشمت گل عشق است آري
گلي اينسان نديده هيچ انسان

به ذکر خالقت هستي تو مشغول
شراب روح مي نوشي چه آسان

تو با اين شط خرمايي که داري
منم مست تو و هم نيز عطشان

شراب مهر تو مادر طهور است
دلت برگ گل و سنگ صبور است



 

نوشته شده توسط وحيد در جمعه 20 اردیبهشت1387 ساعت 12:0 موضوع | لینک ثابت


 شعر مادر

ساحل امروز خموش است

ماسه ها شسته و نمناک

موج کف بر لب و دیوانه و مست

سوی من می آید و بر می گردد،

مرغ دل گرچه اسیر قفس است،

     همرموج ندانم که چرا میخواند

مادر!امروز دلم شعر ترا میخواند

 

بر سر سنگ به نزدیکی آب،

مرغکی گرم عبادت،

سر یک پای ستاد ست، دعا میخواند،

پر این مرغ سپید است، از رهی

سینه اش پا ک زکین،

به چنین پاکی و خوبی به خدا مادرم است این،

از رهی  دور رسیدست ومرا میخواند.


 

نوشته شده توسط وحيد در جمعه 6 اردیبهشت1387 ساعت 13:59 موضوع | لینک ثابت


                                                      مادر

          خدا انداخت زير پای مادر

                                                                  بهشتی کز همه چيز است بهتر

          اگر خواهی شوی مهمان جنت

                                                             نداری بهتر از مادر تو نعمت

          بود شرط بهشت اين حرف آخر

                                                            که باشی خاک زير پای مادر


 

نوشته شده توسط وحيد در سه شنبه 20 فروردین1387 ساعت 20:1 موضوع | لینک ثابت


مادر ای سجاده مهر وفا م

مادر ای زحمتکش بی ادعا

ای که همچو شمع برما سوختی

در فراغت همچو شمع خواهیم سوخت


 

نوشته شده توسط وحيد در سه شنبه 20 فروردین1387 ساعت 19:55 موضوع | لینک ثابت


عشق مثل آب می مونه مي تونی توی دستات قايمش کنی اما آخرش دستاتو باز مي کنی می بينی نيست. قطره قطره چکه می کنه و بدون اينکه بفهمی می بينی دستت پر از خاطره هاست

 

 سلام سلام دوستای عزیز سال نو را پیشا پیش به همگی شما تبریک عرز میکنم وامیدوارم سالی سرشار از موفیت وسر بلندی وعزت را پیش رو داشته باشید    

 

نوروز ۸۷ مبارک    


 

نوشته شده توسط وحيد در شنبه 25 اسفند1386 ساعت 23:1 موضوع | لینک ثابت


پسرک تنهای تنها                  پسرک در اوج ِ رویا!

 

 

 

پسرک یه دست ِ خسته          پسرک بی کس نشسته.

 

 

 

پسرک دو چشم ِ گریون         تویه پوچی هاش پریشون.

 

 

 

خسته از صدای آواز     آرزوش:یک پر ِ پرواز

 

 

 

خسته از دوره ، زمونه  خسته از غربتِ خونه

 

 

 

خسته شد ز سرپرستاش          زده شد از همه دوستاش

 

 

 

آرزوهای بزرگش                      شعرای  سیاه و گنگش

 

 

 

غمو تو دلش می بینن    تنهاش می ذارن و میرن

 

 

 

سوالاش رو هم تلنبار   بی جوابیشون یه تکرار

 

 

 

چشمای ِ اون یه علامت            حل نشدن ها یه عادت.

 

 

 

پسرک می خواد بمونین          شعراشو باید بخونین

 

 

 

لحظه هاش ماله خودش نیست حرفاش از ته دلش نیست.

 

 

 

فقط پشت ِ دری بسته  با دلی تنگ و شکسته

 

 

 

خلوتی سیاه و سنگی   جدا از هر چی دو رنگی

 

 

 

آوازی از دل می خونه   می دونه،  تنها می مونه.

 

 

 

می خونه:روزش سیاهه            می خونه:شبش تباهه

 

 

 

به  آرزوش نمی رسه    تو این شوره زار می پوسه.

 

 

 

می دونه دلش می گیره            می دونه، تهش می میره...


 

نوشته شده توسط وحيد در سه شنبه 21 اسفند1386 ساعت 23:28 موضوع | لینک ثابت


تا به حال با معشوقه ات زیر باران زیسته ای ...
تا به حال زیر تپش های آسمان رقصیده ای ...
رقص هر لحظه به رنگ تنهایی ...
در سکوت مروارید های آسمانی ...
تا به حال هم رنگ این آسمان گشته ای ...
تا به حال هم صدای این سرود گشته ای ...
تا به حال گوش به این آسمان لاجوردی دوخته ای ...
این صدای گریه هر پری که دور افتاده از این همه زیبایی ...
زیبایی چشمان خیس تو ... زیبایی آن صورت درخشان تو ... زیبایی آن صدای گیرای تو ...
هر لحظه اشکی پشت اشکی می چکد...
تا که شاید ببارد در نگاه ماه تو ...
تا که شاید پیوندی دهد دستان تو ...
در نگاه گم گشته این آسمان در دیدار تو ...
تا به حال زیر قطرات باران گم گشته ای...
تا به حال در سکوت این همه نجوا بیدار گشته ای...
این همان خواهش دیدار توست ...
این همان گم گشته امید در دیدار توست .....


 

نوشته شده توسط وحيد در دوشنبه 15 بهمن1386 ساعت 14:8 موضوع | لینک ثابت


يا حسين .. ياحسين

السلام على الحسين ، وعلى علي بن الحسين ، وعلى أولاد الحسين  وعلى أصحاب الحسين

 

 

غروب آفتاب عمر حسين

دیده بگشا یک نظر کن بر پدر

کآمده بالین تو خونین جگر

 

سوخت جانم تشنه رفتی از برم

این تاثر کی رود از خاطرم

 

با دل خونین صدایت می کنم

بوسه باران زخمهایت می کنم

 

می گذارم بر لبت بابا لبم

منتظر در خیمه بهرت زینبم

 

از وداعت دل غمگین اهل حرم

رفت جان با رفتنت از پیکرم

 

از میان دشمنان کردی صدا

در دم آخر مه ای بابا بیا

 

آمدم اندر کنارت دل حزین

خیز و این حال من دلخسته بین

 

در دم آخر بمن کردی سلام

بهر تسکین دلم گو یک کلام

 

قلب من از مرگ خود کردی کباب

کامت از دست نبی سیراب آب

 

از غم مرگ علی قدم خمید

آفتاب عمر من آخر رسید

 

 


 

نوشته شده توسط وحيد در جمعه 21 دی1386 ساعت 11:58 موضوع | لینک ثابت


سبد پر از گل را برای تو تنها زندگی من تقدیم می کنم تا منو فراموش نکنی بهترین عشق من اما می
 
ترسم خارها دستهایت را آزار دهد وقطری عشقی که برای من داشتی از رگهایت جاری شود و منو تنها
 
بزاری دوست دارم تنها معبود من اما می ترسم بهت بگم که دوست دارم شاید دوستم نداشته باشی
 
بازم می گم دوست دارم و می خوام دریای نیلگون را برای تو تقدیم کنم اما می ترسم شوری آب تو رو
 
بیمار کند دوست دارم تا نهایت


 

نوشته شده توسط وحيد در شنبه 15 دی1386 ساعت 6:24 موضوع | لینک ثابت


 

عشق این است ...

 

عشق پرده ای زرین  که از ان می توان به برهوت زندگی نگریست

 

و دریچه ای رو به خوشبختی دید

 

عشق عینکی است که از ورای ان زندگی زیباست و

 

ومعشوق زیباترین

 

عشق رویایی است شیرین که بین عاشق و معشوق دیده می شود

اری

 

عشق دریایی است غریق که زندگی بدست می اید

 

ودر ان پری ماهی زندگی نمیکند. 


 

نوشته شده توسط وحيد در سه شنبه 27 آذر1386 ساعت 14:6 موضوع | لینک ثابت


فروزان جان برايت چه بنويسم از مهري که در رودخانه قلبم جاريست يا از طوفان

 

 سهمگيني که در دلم غوغايي به پا کرده و از اوراقي که سطر به سطر نام

 

تو و عشق تو را درخود جاي داده "اي مهربانترين" دفترم صد برگ دارد و من

 

 هر صفحه را با نام توو ياد تو پر کرده ام و سر انجام به

زيباترين نکته هستي رسيده ام


 

نوشته شده توسط وحيد در شنبه 17 آذر1386 ساعت 21:14 موضوع | لینک ثابت


جمله ها

آرزو مي کنم: زندگي مال تو….مرگ مال من راحتي مال تو….گرفتاري مال من شادي مال تو…..غم مال من همه مال تو ولي تو مال من

 

 آدم بايد توي عاشقي مثل سيگار باشه! با اينكه مي دونه آخرش زير پا لهش ميكنن ولي تا آخرش به پاي آدم مي سوزه!

 

 

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مُهرش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي چگونه مرا ديدي؟


 

نوشته شده توسط وحيد در پنجشنبه 1 آذر1386 ساعت 0:33 موضوع | لینک ثابت


خدايا گر تو درد عاشقي را ميکشيدي توهم زهر جدايي رو به تلخي
 
ميچشيدي اگر چون من به مرگ آرزوها ميرسيدي پشيمان ميشدي از
 
 
اينکه عشق رو آفريدي بگو هرگز سفر کردي؟.... سفر با چشم تر
 
 
کردي؟.... کسي را بدرقه با اشک تو با خون جگر کردي؟ ز شهر آرزو
 
 
هايت به ناکامي گذر کردي


 

نوشته شده توسط وحيد در دوشنبه 14 آبان1386 ساعت 13:51 موضوع | لینک ثابت


در خواب ناز بودم شبی

دیدم کسی در میزند

 در را گشودم روی او 

 دیدم غم است در میزند

ای دوستا ن بی وفا

 از غم بیاموزید وفا

 غم با ان همه بیگانگی

هر شب به من سرمیزند

 

 

 

نه از خاکم نه از بادم نه در بندم نه آزادم نه آن ليلاترين مجنون نه شيرينم نه فرهادم فقط مثل تو غمگينم

فقط مثل تو دلتنگم اگر آبي تر از آبم اگر همزاد مهتابم بدون  بی تو چه بي رنگم بدون بی تو چه....

 

 

 دلتنگم از نبودن چشمت نگاه كن با يك مداد ساده دلم را سياه كن مي دانم اشتباه بزرگيست عاشقي

با اين همه به خاطر من اشتباه كن مي ترسم از حوالي چشم تو رد شوم چشمان سر به زير مرا سر به

راه كن تا كي شكسته بسته بمانم كه ميرسي فكري به حال پنجره رو به ماه كن

  

 

عشق کلید شهر قلب است به شرط انکه قفل دلت هرز نباشد که باهر کلیدی   باز بشه

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط وحيد در شنبه 28 مهر1386 ساعت 13:51 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به تو تک (فروزان) عشقم

چگونه بگویم دوستت دارم ... تو را که از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم کردی ...

عاشقی بی قرار و یاری با وفا برای خویش ساختی .... آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی و

 

برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردی.

تو را که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم و طپش قلبت ر ااحساس می کردم و به جستجوی یافتنت

 

به درگاه پروردگار دعا می کردم. که خدایا پس کی او را خواهم یافت؟

تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه چیز را فراموش کردم . برایم همه اسمها بیگانه شدند و همه

خاطرات مردند.

دستم را به تو میدهم. قلبم را به تو میدهم فکرم را نیز به تو میدهم. بازوانم را به تو می بخشم و نگاهم

 

از آن توست و شانه هایم که نپرس. دیگر برای من غریبه اند و تمامی لحظات تو را می خواهند و برای

 

عطر نفسهایت دلتنگی می کنند


 

نوشته شده توسط وحيد در جمعه 13 مهر1386 ساعت 14:17 موضوع | لینک ثابت


مسله یار دیگه بود

اخه چطور دلت امدتنهام بزاری بری

اخه مگه حرفی زدم  زخمزبونی من زدم

اره همش بهونه بود مسله یار دیگه بود

دلت هوای شده بودکارم از کار گذشته بود

برو با یارت عزیزم رها کن این تن منو

الهی صد ساله بشه عشق قشنگت عزیزم

اما یه قول بهم بده یارتو تنها نزاری

که مثل من اسیر بشه اواره از خونه بشه

منم یه قول بهت میدم یه روز فراموشت کنم

قلبم سنگیش بکنم عشق تو خاکستر کنم

اگه یه روز خواستی گلم کسی رو نفرینش کنی

بگو که مثل من بشه زجر جدای بکشه

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط وحيد در یکشنبه 1 مهر1386 ساعت 15:27 موضوع | لینک ثابت


جمله های زیبا

دنيا مثل بازي گل و پوچه . با تو گله ، بي تو پوچه

 

براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم

 

ترس از عشق، ترس از زندگي است، آنان كه از عشق مي گريزند، مردگاني بيش نيستند

 

پرسيدم هنگام غروب خورشيد چرا زرد رنگ است؟گفت :از بيم جدايي گفتم عشق چيست ؟گفت آتش است،گفتم مگر ديده اي ؟گفت نه،در آن سوخته ام

 
 
به او بگوييد دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت درياييست که قايق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از اين زمين خاکي به سرزمين نور و شعر و ترانه برد، و چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز کرد
 

 

به شونه هام تکيه نكن... من از تو افتاده ترم.... ما كه به هم نميرسيم... بسه ديگه! بذار برم..... كي گفته بود به جرم عشق؟ يه عمري پرپرت كنم... يه گوشه اي كنج قفس... چادر غم سرت كنم.... من نه قلندر ميشمو.... نه قهرمان قصه ها.... نه برده ی حلقه به گوش.... نه مثل اون فرشته ها... من عاشقم...همينو بس! غصه نداره...بي كسيم! قشنگيه قسمت ماست! كه ما به هم نميرسيم

 

 

سفری خواهم کرد تا آن سوی خورشید. من و شب و دلتنگی همراه هم خواهیم بود . به تماشای مهتاب خواهیم نشست تا به مرز خورشید برسیم

 

 

گر نيايي تا قيامت انتظارت مي کشم. منت عشق از نگاه پر شرابت مي کشم. ناز چندين ساله ي چشم خمارت مي کشم. تا نفس باقيست اينجا انتظارت مي کشم

 

 

دستهايت تكيه گاهم بود و نيست/ عشق تو پشت و پناهم بود و نيست/ حيف! آن وقتي كه عاشق شد دلم/ چيز سبزي در نگاهم بود و نيست/ عشق اين سرمايه بازار دل/ آب اين روي سياهم بود و نيست/ ياد آن ايام مشتاقي بخير/ عاشقي تنها گناهم بود و نيست

 

   

 


 

نوشته شده توسط وحيد در شنبه 31 شهریور1386 ساعت 23:55 موضوع | لینک ثابت


نمی دانم که می دانی دلیل گریه هایم را

نمیدانم که حس کردی حضورت در سکوتم را

و میدانم که میدانی ز عاشق بودنت مستم

وجود ساده ات بوده که من اینگونه دلبستم

 

 

 از کسي که دوستش داري ساده دست نکش شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشي و

از کسي هم که دوستت داره بي تفاوت عبور نکن چون شايد هيچ وقت هيچ کس تو رو مثل اون دوست

نداشته باشد


 

نوشته شده توسط وحيد در دوشنبه 26 شهریور1386 ساعت 3:38 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting